X
تبلیغات
زندگی - زندگی کربلایی کاظم ساروقی

زندگی

همه چیز درباره زندگی ؛ فرصتی که فقط یک بار اتفاق می افتد

زندگی کربلایی کاظم ساروقی

 

کربلایی   کاظم ساروقی مرد بی سوادی که زندگی اش بزرگترین معجزه قرن را رقم زده است.

شاید نامش را شنیده باشید و شاید هم اولین بار است که می شنوید كربلایی كاظم ساروقی در محدوده ی سال 1262 هجری شمسی در ساروق كه یكی از روستاهای نزدیك به اراك به دنیا آمد. مردي روستايي، بي‌سواد، ساده‌دل و متدين به ناگاه در اثر افاضات معنوي و غيبي، حافظ كل قرآن كريم مي‌شود.سواد خواندن و نوشتن هم نداشت.  تقوا ، اخلاص در بخشش و پاكی دل كربلایی كاظم ساروقی باعث شد تا در سن 27 سالگی در یك شب بنا بر مشیت خاص خداوند متعال  قرآن در سینه ی او جای بگیرد و او یك شبه حافظ كل قرآن گردد کرامتی که  یکی از بزرگترین و مستند ترین معجزات قرن محسوب می شود. به گفته محققان او تنها بی سوادی است که در طول تاریخ اسلام به طور خارق العاده از میان مردم حافظ کل قرآن شده است. حادثه ای که به سادگی به دست فراموشی سپرده شده است.

 

تاییدات و مستندات حافظ قرآن بودن کربلایی کاظم

ادعای  کربلایی کاظم توسط علمای نجف و قم مورد امتحان قرار گرفت و تایید شد.

کربلایی کاظم در سفرهایی که به شهرهای مختلف داشت با علمای مختلفی برخورد می‌کند و آزمایشهای متعددی از او گرفته می‌شود و همین امر تأییدات افراد مختلفی را به همراه دارد. از جمله آیات عظام بروجردی، سید احمد خوانساری، سید صدرالدین صدر، سید محمدهادی میلانی، دستغیب، علامه طباطبایی، مکارم شیرازی و دیگران . 

دستنوشته‌هایی از آیات عظام سید شهاب‌الدین مرعشی نجفی، عبدالله شیرازی، سید احمد زنجانی، مکارم شیرازی در تایید حافظ قرآن بودن کربلایی کاظم همراه با اشاره‌هایی به ویژگیهای خارق العاده او وجود دارد. همچنین آیت الله دستغیب در کتاب داستانهای شگفت این ماجرا را نقل کرده‌است.

ویژگیهای منحصر به فرد قرآن خوانی کربلایی کاظم

از جمله ویژگی‌هایی که گفته می شود در آزمایش‌های مختلف از کربلایی کاظم مشاهده شد می توان به چند مورد جالب اشاره کرد.

بازگویی شماره و مکان قرآن با خواندن آیه، تشخیص عبارات قرآن در میان کتابهای عربی و فارسی با دستخطهای یکنواخت، باز کردن قرآن و نشان دادن مکان آیه تقریباً بدون ورق زدن با هر چاپ قرآنی، جستجوی عبارتها و کلمات در قرآن و تعداد و مکان تکرار هر کدام، بیان کردن تعداد حروف سوره‌ها و اطلاعاتی در مورد تکرار حرفها از جمله این موارد است.

 

چرا کربلایی کاظم؟ / سئوالی که کربلایی کاظم پاسخ داده است

با مرور زندگینامه و اینکه کربلایی کاظم حافظ کل قرآن شده است، این سئوال مطرح می‌شود که چرا خداوند کربلایی کاظم را مورد لطف خود قرار داده و او را حافظ قرآن قرار می‌دهد؟

 خود کربلایی کاظم به این سئوال اینگونه پاسخ داده است که من سه چیز را رعایت می‌کردم که شاید به خاطر همین سه چیز مورد لطف خداوند قرار گرفتم، این که هرگز لقمه حرام نخوردم، هرگز نماز شبم ترک نشد، پرداخت خمس و زکاتم را هرگز قطع نکردم.

 

لقمه حرام را بالا می آورم

وی می گفت: "وقتی می‌خواهم لقمه شبهه‌ناکی بخورم احساس سیری به من دست می‌دهد. وی می‌گفت: "روی سینه‌ام نوری را می‌بینم که به محض مواجه شدن با لقمه حرام آن نور به تیرگی گرایش پیدا می‌کند و اگر لقمه حرامی بخورم بالا می‌آورم." 

لقمه حلال اصلی است که اگر در بین مردم رعایت شود جامعه را الهی می کند و آن زمان کربلایی کاظم رعایت می کرد.

 

چگونگی وفات  و آرامگاه

ایشان در  سال 1378هجری قمری (حدود 54 سال قبل) بیست روز قبل از فوتش در ساروق درباره مسئله فوت و دفن خود با فرزندانش صحبت کرد. وی گفت من همین روزها فوت خواهم کرد. وقتی مُردم جنازه‌ام را به قم منتقل کنید و در آنجا به خاک بسپارید.

وی کمی درنگ کرد و گفت خب اگر من اینجا بمیرم شما برای انتقال جنازه‌ام به قم دچار مشکل می‌شوید، من می‌روم قم،  پس فردای آن روز به قم رفت و 20 روز بعد  سن 78 سالگی در آنجا فوت کرد و در قبرستان نو به خاک سپرده شد  

 

داستان این کرامت را از زبان فرزندش :

داستان مرحوم ابوی شامل چند بخش است: اوّل - در باره معجزه ای که در این قرن واقع شده و به سادگی به دست فراموشی سپرده شده است. البته اکنون پس از برقراری دولت جمهوری اسلامی تا اندازه ای از فراموشی خارج گردیده است. کتابهای متعدّدی در باره معجزه ایشان به چاپ رسیده و آرامگاه مجلّلی در قبرستان مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری قدس سره برای ایشان ساخته شده است.

من چگونگی این معجزه شگفت انگیز را برای شما شرح خواهم داد تا آشکارا آیات خدای متعال را ببینید، و در باره آن بیندیشیده، و پندها بگیرید. خدای متعال برای آگاهی بندگان در هر زمان آیات و نشانه هایی را آشکار می سازد؛ تا شاید مردم در آن تأمّل کنند و به هوش آیند.

مرحوم ابوی، روستازاده و کشاورز بود. یک روز که پای منبر واعظِ روستای خود «ساروق» نشسته بود و به سخنان او دل سپرده بود؛ از زبان واعظ می شنود که:

«هر کس زکات مال خود را ندهد، نمازش درست نیست؛ و مالش غصبی است. اگر ملکی و خانه ای از درآمد مالش بخرد، غصبی خواهد بود و در قیامت، خدا او را مؤاخذه خواهد کرد». کربلایی کاظم پس شنیدن این مطلب در چند سخنرانی، به گونه ای جدّی به مسئله پاکسازی اموال از طریق زکات اهتمام می کند. با اندکی توجّه درمی یابد صاحب مِلکی که او برایش کشاورزی می کند، زکات مال خود را نمی دهد و طبعاً زمینهای او غصبی است. با درک این مطلب، کشاورزی را رها می کند و برای امرار معاش از ساروق خارج شده و در مابین اراک و قم، که جاده ماشینی ساخته می شد، به کارگری می پردازد. پس از نزدیک به یک سال که برای سرکشی به ارحام و بستگان خود به روستا، می آید متوجّه می شود که صاحب ملکی که برایش کار می کرد، توبه کرده و اکنون زکات مال خود را می دهد. از طرفی از بستگان کربلایی کاظم تقاضا کرده تا کربلایی را به سر ملک و کشاورزی او در آن برگردانند. ایشان پس از اطمینان کامل از توبه صاحب ملک، به شغل رعیتی بازمی گردد؛ و صاحب ملک قطعه زمین کوچکی را نیز به کربلایی کاظم می دهد تا افزون بر کار برای ارباب، بر روی زمین خودش نیز کار کند.

مرحوم ابوی در موقعی که خرمن را می کوبید و گندم را از کاه جدا می کرد، سهم مالک را می پرداخت و همان جا زکات سهم خود را جدا می کرد و به مستحقّی که به طور کامل از وضع زندگی و معاش او مطلّع بود، می داد. افزون بر این، پس از جدا کردن خرج سالانه خود و بذری که برای کاشت سال بعد کنار می گذاشت، مابقی را بین فقرا تقسیم می کرد.

چند سالی به همین منوال می گذرد، سالی در موقع خرمن و هنگامی که هنوز گندم را از کاه جدا نکرده بود، همان شخصی که هر ساله زکات مال خود را به او می داد، به سراغش می آید و می گوید: بچه هایم نان ندارند. ایشان می گوید: می بینی که باد نمی آید؛ ولی سعی می کنم مقداری گندم برایت تهیه کنم. شخص مستمند می رود. پس از رفتن او، کربلایی به وسیله غربال مقداری گندم از کاه جدا کرده، وزن می کند و به منزل او می برد؛ و از آنجا به باغ خود که پایین ده بود، می رود تا اندکی علوفه برای گوسفندانش تهیه کند. پس از این، عازم منزل می شود. سر راه، نزدیک «امامزادگان هفتاد و دو تن»، دو نفر سیّد خوش سیما را می بیند که جلو درِ آستانه امامزاده ایستاده و او را به نام صدا می زنند؛ و از او می خواهند علوفه را روی سکّوی جلوی در گذاشته و به اتفاق آنها به داخل برود.

یاد آوری این نکته لازم است که امامزاده ها در سه قسمت یک باغ مدفونند؛ به این ترتیب که شانزده تن از آنان که در قسمت غربی مدفون اند، مَرد هستند و چهل تن که در قسمت میانی دفن شده اند، چهل زن و دختر هستند و در قسمت شرقی باغ نیز پانزده مرد و یک زن مدفون هستند. بزرگِ امامزادگان قسمت غربی، امامزاده جعفر است و بزرگ امامزادگان شرقی، علی الصّالح عبدالله اصغر بن امام زین العابدین علیه السلام است که در آنجا یک نفر خانم - به نام نصرت خاتون - نیز دفن است.

آن دو سیّد بزرگوار داخل امامزاده اوّلی شده، فاتحه می خوانند و به سمت چهل دختران می روند و داخل می شوند؛ و به مرحوم پدرم می گویند: شما هم بیایید. مرحوم پدرم می گوید: متولّیان امامزادگان می گویند: فقط زنها می توانند داخل این قسمت شوند و ممنوع است آقایان به این قسمت وارد شوند! آن دو بزرگوار می گویند: ما مَحرَم هستیم؛ بیایید داخل؛ اشکال ندارد.

ایشان هم داخل می شود و پس از قرائت فاتحه برای آنان به سمت امامزادگان قسمت شرقی عازم می شوند که مدفن امامزاده عبیدالله بن علی الصّالح و سایر امامزاده ها را زیارت کنند.

پس از زیارت و خواندن فاتحه، نماز و دعا، یکی از آن آقایان که کربلایی هیچ یک را قبلاً ندیده و نمی شناخت؛ به بالای حرم، دورتادور سقف اشاره می کند و به پدرم می گوید: این کتیبه ها را ببین و بخوان. پدرم به محلّ مورد اشاره نگاه می کند و در آنجا خطهایی نورانی می بیند؛ که گویی با آب طلا نوشته شده است؛ خطهایی که آنها را هیچ گاه در گذشته که بارها و بارها به امامزاده آمده بود، ندیده بود. به آنها می گوید: من درس نخوانده ام و هیچ سواد ندارم و نمی توانم بخوانم؛ تشخیص می دهم که خطهایی نورانی در آنجا نوشته شده است که تا کنون ندیده ام؛ ولی قادر به خواندن آنها نیستم.

یکی از آقایان سادات می فرماید: محمدکاظم! بخوان؛ می توانی بخوانی. باز عرض می کند: نمی توانم بخوانم؛ سواد ندارم. باز هم همان آقا می فرماید:

بخوان می توانی؛ بگو:

«اِنَّ رَبَّکُمْ اللهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ * ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْیَةً اِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ * وَلَا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ اِصْلَاحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا اِنَّ رَحْمَةَ اللهِ قَرِیبٌ مِنْ الْمُحْسِنِینَ * وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّی اِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَرَاتِ کَذَلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتَی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ * وَالْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِاِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِی خَبُثَ لَا یَخْرُجُ اِلَّا نَکِدًا کَذَلِکَ نُصَرِّفُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ * لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا اِلَی قَوْمِهِ فَقَالَ یَاقَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ مَا لَکُمْ مِنْ اِلَهٍ غَیْرُهُ اِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ»(2)

در حین خواندن آیه به وسیله یکی از آقایان و تکرار آن به وسیله کربلایی کاظم؛ بر سینه کربلایی دست می کشند. کربلایی به گونه ای غرق در خواندن کلام الله با لهجه خوش آن بزرگوار می شود که حضور آنان را از یاد می برد؛ وقتی به خود می آید، می بیند آن دو بزرگوار از نظر غایب شده اند! و فرصتی برای گفت وگو و پرسش از آنان برای او نمانده است! با یک دنیا افسوس که چرا آن گونه که باید از آنان تجلیل نکرده است! و ای کاش می توانست بیش از این با آن دو بزرگوار مصاحبت می کرد! با خطور این اندیشه ها و مهابت آنچه برایش پیش آمده، بیهوش می شود.

شب فرا رسیده، و پاسی از شب گذشته بود، تعدادی شمع که در امامزاده روشن کرده بودند، تمام شده و رو به خاموشی گذاشته بود. مرحوم والد نقل می کرد که:

این بیهوشی تا صبح روز بعد ادامه داشت. با نسیم صبحگاهی به خود آمده، از جا برخاستم و به زحمت درِ امامزاده را در تاریکی پیدا کردم. نماز صبح را در امامزاده خواندم. به این امید که آن بزرگواران را دوباره ببینم، چند بار به محلّ واقعه آمدم؛ ولی از آنان خبری نبود. از کتیبه ها و آیاتی که بر روی قسمت فوقانی دیوار نوشته شده بود نیز اثری باقی نمانده بود. از امامزاده بیرون آمدم و علوفه را از همانجا که گذاشته بودم، برداشتم و به طرف خانه حرکت کردم. در راه، با خود زمزمه می کردم! گویا چیزهایی می دانستم؛ مطالبی را می خواندم؛ سینه ام مملو از کلماتی بود که معانی آن را نمی دانستم؛ ولی هر گاه آنها را می خواندم، قلبم آرامش پیدا می کرد، احساس سرحالی و سبکی می کردم.

بین راه که مردم با من برخورد می کردند، سلام و علیکی می گفتند و می پرسیدند: از دیروز تاکنون کجا بودی؟ سراغت را می گرفتند و می گفتند: فرزند کربلایی عبدالواحد گم شده است. به منزل آمدم؛ خانواده و پدر و مادرم دورم جمع شدند و پرسیدند: از دیشب تاکنون کجا بودی؟ همه جا سراغت را گرفتیم؛ ولی تو را پیدا نکردیم. منزل همه دوستان، بستگان و آشنایان را جویا شدیم؛ ولی اثری از تو نیافتیم. حتّی سر خرمن و باغ هم رفتیم؛ هیج جا از تو نشانی نبود. گفتم: من شب را در امامزاده به صبح رساندم؛ و آنها گفتند: مگر دیوانه شده ای! تا صبح، در امامزاده چه می کردی؟

در آن زمان، مرحوم حاج آقا صابری عراقی که واعظی متّقی، متدیّن، ملاّ و مشهور بود، همه ساله به ساروق می آمد و مدّتی در آنجا می ماند و مردم را موعظه و ارشاد می کرد. وقتی این واقعه رخ داد، آقای صابری عراقی در ساروق بود. مرحوم ابوی نقل می کرد که پس از این که از امامزاده برگشته بود، نزد آقای صابری می رود. معمولاً مردم از روستاهای اطراف نزد او می آمدند و مسائل شرعی خود را از او می پرسیدند و او به مسائل یک یک آنان رسیدگی می کرد. پس از این که مردم مسائل خود را مطرح می کنند و آقای صابری به آنها رسیدگی می کند، کربلایی کاظم جلو می رود و پس از احوالپرسی به واعظ می گوید:

مثل اینکه من قرآن را به طور تمام و کمال حافظ شده ام!

آقای صابری مرتبه اوّل متوجّه مطالب کربلایی کاظم نمی شود. کربلایی دوباره تکرار می کند. آقا می گوید:

شاید خواب دیده ای یا قبلاً سواد داشته ای و بخشی از قرآن را حفظ کرده ای!

ایشان می گوید: من هیچ گاه درس نخوانده ام. و برای این که از مردم تأیید بگیرد، رو به آنان کرده و می گوید: ای اهالی ساروق! شما می دانید که من تاکنون هیچ گاه به مکتب نرفته ام و پدرم کربلایی عبدالواحد مرد بی بضاعتی است و نمی توانسته مرا به مکتب بفرستد و یا معلّم سر خانه برایم بگیرد تا مرا با سواد کند. اگر کسی می داند که من درس خوانده ام به آقا عرض کند.

همه اهالی بالاتّفاق می گویند: آقا محمدکاظم درس نرفته و مکتب ندیده است، ما شاهدیم که ایشان هیچ گاه تاکنون سواد نداشته است.

اهالی دهات دیگر هم می گویند: ما نیز تاکنون نشنیده ایم که محمدکاظم کریمی سواد داشته باشد. ما از گذشته، او را فردی بی سواد می دانستیم.

پدرم می گوید: پس از این، به ملاّ گفتم: قسمتی از اینها را دیروز عصر در بیداری در امامزاده به من یاد داده اند؛ و من آن را فراگرفته ام؛ بلکه الآن می بینم، بسیار بیشتر از آنچه به من گفته اند، در سینه و حافظه دارم. وقتی همه ماجرا را گفتم، آقا بلند شد و به اتّفاق ایشان و اهالی به امامزاده آمدیم. پس از زیارت، به این سو و آن سو نگاه کردند و اثری از آن آیات نیافتند. در این هنگام که متوجّه رخداد فوق العاده و کرامّت و تفضّل الهی شده بودند، به سوی من هجوم آوردند و به قصد تبرّک، لباس مرا پاره پاره کردند؛ سپس مرا به عزّت و احترام تمام به دِهْ آوردند.

آقای صابری می پرسید: «معجزه بود، امام زمان بود، چه شد و آنها که این کرامّت را به تو عطا کردند، نشناختی؟ به هر حال تا مدّتی صحبت من سر زبانها بود؛ تا اندک اندک از خاطر مردم رفت و من هم از ترس اینکه با گفتن ماجرا به مردم یا با خواندن آشکار قرآن از ثواب عملم کم شود یا گفته شود که برای شهرت چنین می کند، سعی می کردم آن را پنهان کنم. کار رعیتی خود را کماکان ادامه دادم و همه ساله زکات مال خود را می پرداختم و از همان وقت، نافله و نماز شب را به طور مرتّب و بهتر از قبل می خواندم.

پدرم گفت: پس از این، کم کم مردم مرا فراموش کردند و کسی سراغ مرا نمی گرفت. پیوسته در خفا به خواندن قرآن مشغول بودم و البته خودم نیز آن طور که باید قدر خود را ندانسته و به درستی درک نکردم که خدای متعال چه موهبت بزرگی به من عطا کرده است!

من که فرزند ارشد کربلایی محمدکاظم هستم، نزدیک به 23 سال پس از این واقعه زمانی که پدرم در سنین بالای پنجاه سالگی بود، و من کودکی هفت یا هشت ساله بودم، ماجرا را از پدرم شنیدم. ما در ساروق منزلی داشتیم که از سه اتاق تودرتو تشکیل می شد. پدرم در اتاق آخری که صندوق خانه هم بود، مقداری کاه و یونجه خشک برای گوسفندها ذخیره کرده بود. موقعی که پدرم برای تهیه خوراک گوسفندان و گاوهای خود به آن اتاق می رفت تا با مخلوط کردن یونجه ها با کاه خوراک دام را فراهم کند، من شاهد زمزمه و آوازهایی از وی بودم؛ نزدیک می رفتم تا ببینم پدرم چه چیزی را زمزمه می کند؛ و او زمزمه را قطع می کرد. گاهی که متوجّه نبود، به طور پنهان گوش می دادم؛ ولی از آنچه می خواند سر در نمی آوردم. گاهی نیز از او می پرسیدم: پدر! چه می خوانی و چرا فقط هر وقت به صندوق خانه می روی، می خوانی؟ می گفت:

تو چه می دانی چه می خوانم! بزرگ که شدی می فهمی که من چه می خواندم، برو سراغ کارت و به من کاری نداشته باش.

پدرم از بس که ساده بود، گمان می کرد اگر به من که فرزندش هستم، بگوید که قرآن می خواند، ثواب قرآنش کم خواهد شد یا ممکن است من آن را به مردم بگویم.

منبع : تبیان

 

  نكات مهم و درس‌آموز این واقعه از زبان دکتر حداد عادل:

اين پير يك شبه ره صد ساله مي‌رود



امروز نزديك به 50 سال از فوت كربلايي كاظم سپري شده است. آن مرحوم در 128 سال پيش يعني در سال 1300 هجري قمري در ساروق به دنيا آمده است.

سؤال اين است كه چرا خداوند عالم، گاهي چنين حوادثي را ايجاد مي‌كند؟ حكمتي پشت سر اين وقايع نهفته است. فكر مي‌كنم آن حكمت اين باشد كه گاهي خدا مي‌خواهد امثال ما را كه در ظلمات ماديت اسير هستيم، بيدار كند. بدانيم غير از اين عالم ظاهري، عوالم ديگري هم هست كه آن عوالم بسي برتر و بزرگ‌تر از اين دنيايي است كه شما مي‌بينيد و مي‌شناسيد.

گاهي خدا مي‌خواهد يك علامتي از آن جهان به ما نشان بدهد. خداوند با اين كرامت‌ها و با اين شگفتي‌ها مي‌خواهد ما را تكان بدهد. گاهي به خودمان مي‌گوييم: علت اين كه ما يك قدري در ايمان‌مان سستي داريم، اين است كه در زمان پيغمبر، اميرالمؤمنين و ائمه عليهم‌السلام نبوديم. اگر در آن زمان بوديم حتماً ايمان مي‌آورديم. خداوند براي اين كه حجت را بر ما تمام كند، گاهي نمونه‌اي از همان معجزات و كرامات را به ما عرضه مي‌كند تا حجت تمام شود. حالا بايد از خودمان بپرسيم با اين كه آن ذهن شكاك و عيب‌جوي ما در صحت اين داستان نمي‌تواند هيچ جور ترديدي بكند، چطور اين واقعه و امثال اين واقعه براي بيداري ما كفايت نمي‌كند؟

اين سؤال مهمي است. يعني بنده و شما كه اين‌جا هستيم و اين واقعه را مي‌بينيم و مي‌شنويم و مي‌شناسيم و از زبان آيت‌الله محسني مي‌شنويم كه خودشان مي‌گويند 50 سال پيش بي‌واسطه از زبان كربلايي كاظم شنيده است،‌ چطور است كه تكان نمي‌خوريم. بنده فكر مي‌كردم كه از اين داستاني كه ما شاهد آن بوده‌ايم، چه نتايجي مي‌توانيم بگيريم. من 8 مورد يادداشت كرده‌ام. اما اين فهرست را كامل نمي‌دانم. مي‌شود نتايج بيش‌تر و بهتري هم گرفت.

1. بعد از آن كه بپذيريم اين واقعه يك واقعه غير عادي و غير طبيعي بوده، اولين نتيجه مهمي كه از آن گرفته مي‌شود، اثبات وجود عالم غيب در مقابل عالم مادي است. باور به اين كه هستي، منحصر در عالم مادي نيست و آفرينش الهي ساحت‌ها و عرصه‌هاي بسي برتر و فراخ‌تر از اين دنياي مادي دارد.

2. نتيجه دوم اثبات الهي بودن و آسماني بودن قرآن كريم است. اين كه خداوند وقتي مي‌خواهد از عالم غيب يك علامتي نشان دهد و دري از عالم غيب باز كند اين علامت، افاضه يك‌جاي كل قرآن كريم به سينه يك انسان است: ألم نشرح لك صدرك.

3. نتيجه سومي كه از اين واقعه بايد بگيريم اثبات اين است كه قرآن كريم تحريف نشده است. چقدر به شيعه مظلوم تهمت زده شده كه قرآني كه نزد شيعه است تحريف شده است. حالا با اين واقعه به خوبي مي‌توان مطمئن شد كه دامن پاك قرآن از شبهه تحريف پاك است.

4. نتيجه چهارمي كه مي‌شود گرفت اثبات قابليت افراد آدمي براي دريافت هدايت و فيض الهي است. اين كه اين انسان يك گوهري است كه مي‌تواند به عالم بالا متصل شود و هر انساني اگر پاك بماند اين قابليت را دارد.

5. نتيجه پنجم، اثبات ولايت تكويني ائمه هدي و اهل بيت پيامبر و اولياي خداست كه مي‌توانند با تصرف در نفوس، اين تحولات معنوي را ايجاد كنند. يك امام‌زاده، يك شهيد در راه خدا و ... مي‌تواند اين‌گونه در نفوس تصرف بكند و مهبط انوار الهي بشود. اين حقانيت ائمه هدي را نشان مي‌دهد. اين واقعه قرآن تنها نيست. اهل‌بيت هم هستند. اين واقعه ثقلين است يعني هر دو حقيقت را با خود دارد كه فرمود إني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي.

6. نتيجه ششم اين است كه ببينيم كربلايي كاظم چه كارهايي كرده بود و چه كارهايي نكرده بود كه خدا به او چنين توفيقي داد. يك ركن مهم در دريافت اين فيض الهي پرهيز از مال حرام بوده است. وقتي حضرت سيدالشهدا روز عاشورا مرتباً اين لشكر معاند را دعوت به هدايت مي‌كردند؛ اين‌ها تكان نمي‌خوردند. حضرت زينب عليهاسلام به امام حسين عليه‌السلام عرض مي‌كند: چه اتفاقي افتاده كه شما هر چه براي اين‌ها صحبت مي‌كنيد اين‌ها به دل‌شان اثر نمي‌كند. مي‌فرمايند: اين‌ها دل‌هايشان از لقمه‌هاي حرام انباشته شده. در احوال كربلايي كاظم مي‌خوانيد كه خيلي مراقب بوده كه لقمه حرام از گلوي او پايين نرود. حالا شما ببينيد كه ما چقدر گرفتاريم و چقدر بايد احتياط بكنيم. مطلب ديگر عمل به احكام الهي است. پرداخت حقوق شرعي. اين خمس و زكاتي كه اگر همه آن‌هايي كه بر عهده‌شان هست بپردازند، مشكل اختلاف طبقاتي و اين همه درد و رنجي كه در جامعه هست، حل مي‌شود. كربلايي كاظم از اول زندگي اين كار را مي‌كرد. در بعضي از نوشته‌ها مي‌خواندم كه كربلايي كاظم اين مسأله زكات را در جواني اشتباهي فهميده بود. خيال مي‌كرد كه اگر كسي گندم بكارد بايد نه دهمش را به فقرا بدهد. يك دهمش را براي خودش بردارد و به همين جهت مي‌كاشته، نه دهم به فقرا مي‌داده و يك دهم مصرف مي‌كرده. حالا ببينيد كه خدا چطور جبران مي‌كند.

7. نتيجه هفتم، معتبر بودن اين امام‌زاده‌هايي كه در بقعه آن‌ها اين اتفاق افتاده. من مي‌خواهم بگويم همه مسلمان‌ها، همه شيعيان، همه مردم ايران دامن اين امام‌زاده‌ها را نبايد از دست بدهند. اين يك برهاني است در اين كه اين امام‌زاده‌ها صحيح النسب هستند و معتبرند. بعضي وقت‌ها ممكن است يك جايي بقعه‌اي باشد و اعتباري نداشته باشد اين يك شاهدي است بر اعتبار اين امام‌زاده‌ها و اين هم نتيجه كمي نيست.

8. نتيجه هشتم اين است كه ما باور كنيم كه راه حل مشكلات ما فقط و فقط در راه حل‌هاي مادي محدود و منحصر نيست. اين سخن به معناي اين نيست كه فكر نكنيم، تدبير نكنيم، برنامه‌ريزي نكنيم، تعقل نكنيم و اسباب و وسايل را فراهم نكنيم. همه اين كارها را بايد بكنيم، اما توكل به خدا هم بكنيم. اميد به امداد غيبي هم داشته باشيم. حرف اين نيست كه عالم شهادت و عالم اسباب مادي را انكار كنيم، حرف اين است كه عالم غيب را انكار نكنيم. بنده مي‌خواهم خاطره مختصري كه خودم از كربلايي كاظم دارم خدمت شما عرض بكنم. يادم هست كه پنجاه و چند سال پيش بنده جريان كربلايي كاظم را اولين بار در روزنامه خواندم كه يك مردي قرآن كريم يك باره بر قلب او وارد و حافظ قرآن شده و علما تصديق كردند. در همان عالم كودكي خيلي اين مطلب در ذهن من اثر كرد و شايد مدتي اين را با خودم تكرار مي‌كردم كه عجب اتفاقي افتاده. ولي خب دسترسي نداشتم. بچه‌اي بودم شايد كلاس دوم و سوم دبستان. اين داستان گذشت تا من وارد دانشگاه شدم. سال 1342 يك جوان 18 ساله‌اي بودم. روزهاي جمعه عصر در يك جلسه ديني شركت مي‌كردم. استادي داشتيم كه روحاني بود. مرحوم آقاي دكتر احمد توانا. چون خيلي به آن مرد علاقه داشتم در بازگشت همراه ايشان هر شب يك راه طولاني را تا منزل طي مي‌كرديم. يكي از اين روزها من صبح جمعه بي‌اختيار به ياد داستان كربلايي كاظم افتادم. از ذهن من گذشت كه هيچ كس راجع به كربلايي كاظم حرفي نمي‌زند. كجا رفت؟ چي شد؟ چطور است كه يك همچين موضوع مهمي فراموش شده؟ عصر رفتم همان كلاس درس. شب همراه با آن استاد عزيز پياده مي‌آمديم. عجيب اين است كه بدون آن كه من ذكر كرده باشم، ديدم آقاي دكتر توانا شروع كرد و گفت: يك قصه‌اي مي‌خواهم براي تو بگويم آن موقع كه در قم بودم يك نفري را آوردند به نام كربلايي كاظم و او مدعي بود كه حافظ قرآن شده و من خودم او را ديدم و ايشان چند نمونه از امتحان‌هايي كه خودش از كربلايي كاظم كرده بود براي من تعريف كرد. اين واقعه براي من دو تا نتيجه داشت. يكي تأييد و تأكيد اصل موضوع و ديگر اين كه چطور آن چيزي كه به ذهن من گذشته بود و به كسي هم نگفته بودم، خداوند يك كسي را همان روز در كنار من قرار داد و او بدون هيچ مقدمه و سابقه‌اي شروع كرد. آن‌چه را كه خود بي‌واسطه ديده بود براي من تعريف كرد. من همواره از آن سال به بعد هر وقت به ياد كربلايي كاظم مي‌افتم دو تا برهان دارم بر حقانيت اين واقعه. يكي همه آن‌چه ديگران گفته‌اند و يكي تجربه ساده شخصي خود من. اين وقايع باز هم اتفاق مي‌افتد. البته من مي‌دانم جامعه را از اين وقايع غيبي پر كردن درست نيست. توجه دارم كه خيلي‌ها دكان باز مي‌كنند و سوء استفاده مي‌كنند. اما مي‌خواهم بگويم كه وقايع صحيح غيبي يكي دو تا نيست، وَكَأَيِّن مِّن آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ يوسف/105. بنده هم مثل حضرت آيت‌الله محسني مي‌پرسم اگر اين واقعه جاي ديگري از دنيا اتفاق مي‌افتاد با آن چه مي‌كردند؟ آيا واقعاً 50 سال پيش يك نفر نبود كه يك فيلمي از اين مرد تهيه بكند يا يك نواري از او ضبط بكند؟ چرا ما اين كار را نكرديم؟ كي مقصر است؟ ما امروز هم هنوز اين اشتباه‌ها را تكرار مي‌كنيم. اين سؤال مهمي است و ما بايد از اين وقايع براي اهتمام به ترويج قرآن و حاكم ساختن قرآن بر جان و جهان و بر درون و بيرون كه همه مقصد و مقصود انقلاب اسلامي است و اين همه رنج و صدمات و شهادت‌ها و ايثار مال و جان و درگيري‌ها داشته است، نتيجه بگيريم. هيچ وقت وحدت اسلامي به اندازه امروز در معرض خطر نبوده. امروز بايد قرآن را عليه دشمنان اسلام، مايه وحدت بكنيم. همان فرمايش پيامبر كه فرمود:

إذا انتبثت عليكم الفتن كقطع الليل المظلم و عليكم بالقرآن. پس سراغ قرآن برويم و اين دستور كار ما باشد.


منبع : ماهنامه قرآني نسيم وحي شماره 11 ،‌ صفحه 4.

+ نوشته شده در  ساعت 19:12  توسط یحیی  |